چه خوش باشد که دلدارم تو باشی
ندیم و مونس و یارم تو باشی
دل پر درد را درمان تو سازی
شفای جان بیمارم تو باشی
ز شادی در همه عالم نگنجم
اگر یک لحظه غمخوارم تو باشی
ندارم مونسی در غار گیتی
بیا تا مونس غارم تو باشی
اگر چه سخت دشوارست کارم
شود اسان چو در کارم تو باشی
همه نالم چو بلبل در سحر گاه
به بوی انکه گلزارم تو باشی
از ان دل در تو بندم چون هیوا
که میخواهم دلدارم تو باشی...
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 12:45  توسط رها
|
انکه مست امد و دستی به دل ما زد و رفت
در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت
خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد
تنه ای بر در این خانه ی تنــــــــــها زد و رفت ...

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 22:11  توسط رها
|
پرسید که چرا دیر کرده است! نکنه دل دیگری او را اسیر کرده است...!؟
خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است...
تنها دقایقی چند تا خیر کرده است...
خندید به سادگی ام اینه و گفت:
احساس پاک تو را زنجیر کرده است...
گفتم:
از عشق من چنین سخن مگوی... گفت:
خوابـــــــی ..سالها دیر کرده است...
در اینه نگاه می کنم ....اه...عشق او عجب مرا پیر کرده است.
راست گفت اینه...که: منتظر نباش او برای همیشه دیر کرده است.
+ نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 17:19  توسط رها
|
دیدی!! تا حالا اگر کسی رو دوست داشته باشی دلت نمیاد اذیتش کنی؟
دلت نمیاد شیشه ی دلش رو با سنگ زخم زبون بشکنی؟
دلت نمیاد ازش پیش خدا شکایت کنی...حتی اگه بره و همه چیزو با خودش ببره...
حتی اگه از اون فقط های های گریه ی شبانت بمونه و عطر اخرین نگاهش...
حتی اگه بعد از رفتنش پیچک دلت به شاخه ی نازک تنهایی تکیه کنه..دیدی؟!!
هر گوشه و کنار شهر هر وقت کسی از کنارت رد میشه که بوی عطرشو میده چه حالی میشی؟
بر میگردی و به اون رهگذر نگاه میکنی تا مطمئن بشی که خــــــــــودش نبــــوده....

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 23:12  توسط رها
|
یادمون باشه که کسیرو امیدوار نکنیم بعد یک دفعه رهاش کنیم
چون..خرد میشه میشکنه و اهسته میمیره
یادمون باشه که همیشه قلبمون رو لطیف نگه داریم تا کسی که
به ما تکیه کرده سرش درد نگیره...
یادمون باشه هیچوقت کسیرو بیشتر از چند روز چشــــــم بـــــه راه نذاریم
چون امکان داره زیاد نتونه طاقت بیاره...
یادمون باشه اگه کسی دوستمون داشت بهش نگیم نمیخوامت
چون زنــدگیش رو ازش می گیریــــــــم
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 23:21  توسط رها
|
در اخرین لحظه ی دیدار به چشمانت نگاه کردم
و گفتــــــــم:
بدان اسمان قلبم با تو یا بی تو بهاریست
همان لبخندی که توان را از من می ربود
بر لبانت زینت بست و به ارامی از من فاصله گرفتی
بـــــــــــی هیچ کلامــــــــــی
من خاموش به تو نگاه میکردم
و در دل با خود می گفتم:
ای کاش این قامت نحیف لحظه ای می اندیشید که
اسمان بهاری یعنی : ابــر ... بــاران...رعدو برق و طوفان نا گهانی
و این جمله جمله ای بود بدتر از هر خواهش برای ماندن
و تمنایی بود برای با او بودن...
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 22:18  توسط رها
|
ای کاش به دل کسی پا نمیذاشتیم و کسی به دلمون پا نمیذاشت
ای کاش اگه کسی به دلمون پا گذاشت دیگه دلمون رو تنها نمیذاشت
ای کاش اگه یه روز دلمون رو تنها گذاشت رد پاشو روی دلمون جا
نمـــــــی ذاشــــــــــت...
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 15:18  توسط رها
|
+ نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 21:57  توسط رها
|
ای که می پرسی نشان عشق چیست؟ ... عشق چیزی جز ظهور مهر نیست
عشق یعنی مهر بی اما .اگر عشق یعنی رفتن با پای سر
عشق یعنی دل تپیدن بهر دوست .عشق یعنی جان من قربان او ست
عشق یعنی مستی از چشمان او بی لب و بی جرعه.بی می.بی سبو
عشق یعنی عاشق بی زحمتی.عشق یعنی بوسه بی شهوتی
عشق یار مهربان زندگی.بادبان و نردبان زندگی
عشق یعنی دشت گلکاری شده در کویری چشمه ای جاری شده
یک شقایق در میان دشت خار.باور امکان با یک گل بهار
در خزانی بر گریز و زرد و سخت عشق . تاب اخرین بر گ در خت
عشق یعنی روح را اراستن.بی شمار افتادن و بر خاستن
عشق یعنی زشتی زیبا شده عشق یعنی گنگی گویا شده
عشق یعنی ترش را شیرین کنی.عشق یعنی نیش را نوشین کنی
عشق یعنی ساقی کوثر شدن.بی پرو بی پیکرو بی سر شدن
عشق را دیدی خودت را خاک کن. سینه ات را در حضورش چاک کن
عشق امد خودت را گم کن.عزیز قوتت را قوت مردم کن عزیز
هر که با عشق اشنا شد مست شد.وارد یک راه بی بن بست شد
هر کجا عشق اید و ساکن شود.هر چه نا ممکن بود ممکن شود
در جهان هر کار خوب و ماندنی است.رد پای عشق در او دیدنی ست
سالک اری عشق رمزی در دل است. شرح و وصف عشق کاری مشکل است
عشق یعنی شور هستی در کلام عشق.یعنی شعر.مستی.والسلام

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 13:48  توسط رها
|
می نویسم از عشق...
از چیزی که به قلب بیمارم امد...
وخانه ی متروک دلم...خانه ی سیاهی ها را نورانی کردبا قدومش...
می نویسم از عشق...
از تو...ای چیزی که به درونم امدی...شدی همدم و مونس دل تنهایم...
می نویسم از تو...
از تویی که عشقت اتش به جانم زد...مینویسم از تویی که عاشقم کردی و
با دستان پر مهرت مرا به شهر ارزو ها بردی...
و اینک در بهت و نا باوری تنهایم گذاشتی...
می نویسم از اشکهایت ... از به اغوش کشیدنهایت...
اری...
با تمام قدرت می نویسم دوســـــــــتت دارم ...دوســــــــــــــــــــتت دارم

می نویسم که اگر نباشی مرا طاقت بودن نیست .
می نویسم که دستهایت را می جویم
من از پی این راه دور امده ام و تو را می خوانم ...
اری...
من گنه کارم اگر عشقت گناه است. من در پی تو همواره در راهم
اری من تو را می جویم...
من تو را می خـــــــــواهم.....

ممنونم نیمای عزیز ...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 11:41  توسط رها
|
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 11:51  توسط رها
|
بمان با من که من بی تو صدای خسته در بادم
در این اندوه بی پایان بمان تنها تو در یادم
نمیدانم چرا غمها نمیدانند که من سلطان غمهایم
بیـــــا ای یار با من باش که من تنهای تنهایم
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 21:21  توسط رها
|
هرگز هیچ حسرتی در دنیا این چنین یک جا جمع نمیشود که در این سه واژه کوتاه:
او ــ دوستم ـــ ندارد.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 15:12  توسط رها
|
.................................................

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:33  توسط رها
|

..........................................................

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:48  توسط رها
|